داستان غمگین و تکان دهنده
داستان تصادف ماشین :
تصادف اتومبیل داستانی وحشتناک و غم انگیز در مورد دختر جوانی است که از خانه اش دزدکی بیرون می رود و بر خلاف میل والدینش به مهمانی می رود.
دختر جوانی بود که با والدین خود مشاجره داشت. او می خواست با دوستانش به مهمانی برود اما پدر و مادرش که از او بسیار محافظت می کردند اجازه نمی دادند که او برود. این دختر به اتاق خواب خود دوید و در را پشت سر خود کوبید.
در آن شب ، او تصمیم گرفت از خانه بیرون بیاید و بدون اطلاع والدینش به مهمانی برود. دختر لباس پوشید و سپس پنجره اتاق خواب خود را باز کرد و به سرعت به سمت خانه دوستش رفت. در مهمانی ، دختر با پسری ملاقات کرد که چند سال از او بزرگتر بود. آنها مدتی صحبت کردند و دختر مرد را بسیار جذاب دید. او باعث خنده و خوشحالی او می شد. پسر که به شدت مشروب می خورد و بعد از چند ساعت از او سؤال کرد که آیا دوست دارد با او به مهمانی دیگری در همان نزدیکی برود. او با خوشحالی پذیرفت.
همانطور که آنها از میهمانی خارج شده و به سمت اتومبیل می رفتند، پسر تلوتلو میخورد. دختر متوجه شد که او بسیار مست است و مدتی به فکر فرو رفت که آیا سوار اتومبیل پسر شود یا نه . با این حال ، هنگامی که او سعی کرد تا در مورد فکرش چیزی به پسر بگوید ، او فقط خندید و به او گفت که اینقدر احمق نیست.
پسر با سرعت در بزرگراه حرکت می کردند، به نظر نمی رسید او به جاده توجه زیادی می کند و رانندگی او بی پروا بود. دختر از او خواست که آرامتر رانندگی کند ، اما او را نادیده گرفت.
ناگهان ، چشمش به چراغهای اتومبیلی که از روبرو می آمد افتاد. آن مرد از خودروهای دیگر سبقت گرفته بود و در باند روبرو رفته بود و دیگر فرصتی برایشان نمانده بود.
وقتی دختر از خواب بیدار شد ، خودش را در تخت بیمارستان دید. او درد شدیدی داشت و نمی توانست دست و پایش را حرکت دهد. پرستار به او گفت كه در تصادف سرش ضربه شدیدی خورده. دختر سؤال كرد كه آيا آن مرد كه در حال رانندگي ماشين بود ، آسيب جدي يافت يا نه. پرستار به او گفت كه بر اثر اصابت كشته شده است. وقتی دختر از سرنشینان ماشین دیگر سؤال کرد ، پرستار گفت که آنها نیز در این سانحه فوت کرده اند.
دختر جوان شروع به گریه کرد.او از درد به خودش می پیچید و روحش از گناه پر بود. او می دانست که مرگ نزدیک است. با التماس از پرستار خواهش کرد كه به والدين خود پيام دهد.
فقط به آنها بگویید که متاسفم.من از اینكه از آنها نافرمانی كردم متاسفم و به آنها می گویم كه آنها را خیلی دوست دارم. آیا می توانم مطمئن شوم که پیام را به آنها می دهید؟ ”
پرستار جواب نداد. او فقط سر خود را تکان داد و دست دختر را نگه داشت. در عرض چند دقیقه ، دختر مرد. دکتری که در همان نزدیکی بود ، آمد و از پرستار پرسید که چرا به آرزوی نهایی دختر پاسخ نداده است.
پرستار آهی کشید: “من نمی دانستم چه بگویم”. “من نمی خواستم به او بگویم که دو نفر که در اتومبیل دیگر فوت کردند والدین او بودند.
داستانهای غم انگیز
داستان تکان دهنده/یک چشم
یک چشم داستانی غم انگیز درباره پسری است که از وجود مادرش خجالت می کشد.
مادرم فقط یک چشم داشت. در تمام عمرم از او متنفر بودم زیرا او باعث خجالت من می شد.مادرم یک فروشگاه کوچک در بازا رداشت. او سبزی های کمی را جمع می کرد و از این قبیل فروش داشت. او برای حمایت از ما برای دانش آموزان و معلمان غذا می پخت . او چنین شرمساری بود.
یک روز در دوران دبستان بود که مادرم آمد و به من سلام کرد. خیلی خجالت کشیدم. چگونه او می تواند این کار را با من کند ؟! من او را نادیده گرفتم ، نگاهی نفرت انگیز به او انداختم و فرار کردم.
روز بعد در مدرسه یکی از همکلاسی های من گفت: “هه هه….، مادر تو فقط یک چشم دارد!”
می خواستم بمیرم . همچنین می خواستم مادرم فقط ناپدید شود. بنابراین من آن روز به او گفتم “تو فقط باعث خنده دیگران به من می شوی ،چرا نمیمیری؟
مادرم ساکت ماند. حتی متوقف نشدم که برای یک ثانیه درباره آنچه گفته بودم فکر کنم ، زیرا من پر از عصبانیت و نفرت بودم. من از احساسات او غافل بودم. می خواستم از خانه اش بیرون بروم.
من کمی احساس بدی داشتم، اما در عین حال ، احساس خوبی داشتم که حرفهایی را که تمام این مدت می خواستم بگویم گفته ام. شاید به این دلیل باشد که مادرم مرا تنبیه نکرده بود ، اما فکر نمی کردم قلب او را شکسته باشم.
آن شب از خواب بیدار شدم و به آشپزخانه رفتم تا یک لیوان آب بخورم. مادرم در آشپزخانه نشسته بود و ساکت گریه می کرد ، انگار می ترسید ممکن است مرا از خواب بیدار کند.
نگاهی بهش انداختم و بعد برگشتم. به خاطر چیزی که قبلاً به او گفته بودم ، چیزی در گوشه قلب من وجود داشت. با این وجود ، من از مادرم متنفر بودم که از یک چشمش گریه می کرد. بنابراین به خودم گفتم که بزرگ خواهم شد و موفق می شوم ، زیرا از مادر ، یک چشم و فقر متنفرم.
سپس ، سخت درس خواندم. من مادرم را رها کردم و به سئول رفتم و تحصیل کردم و در دانشگاه سئول قبول شدم. بعد ، ازدواج کردم من یک خانه از خودم خریداری کردم. بعد هم بچه دار شدم.. اکنون من به عنوان یک مرد موفق با خوشحالی زندگی می کنم. من اینجا را دوست دارم چون مکانی است که مادرم را به یاد من نمی آورد.
این خوشبختی بیشتر و بیشتر می شد ، تا وقتی کسی به طور غیر منتظره ای به دیدن من آمد.
وقتی درب جلو را باز کردم گفتم:”چی؟! این چه کسی است؟ ”
این مادر من بود هنوز با یک چشم. احساس می کرد که تمام دنیا روی سرم خراب شده ،دختر کوچک من نگاهی به مادرم انداخت و گریه کرد. او از چشم مادرم می ترسید.
به سمت مادرم برگشتم و از او سؤال کردم ، “کی هستی؟ من شما را نمی شناسم !!! ”
“چطور جرات می کنی به خانه من بیایید و دختر مرا بترسانید؟” من با صدای بلند داد زدم “همین حالا از اینجا برو”
مادرم بی سر و صدا جواب داد ، “اوه، خیلی متاسفم. من باید آدرس را اشتباهی آمده باشم.
برگشت و رفت. من تماشا می کردم که او به آرامی راهی خیابان شد و در گوشه ای ناپدید شد.
خدا را شکر کردم. او مرا نشناخت. کاملاً خیالم راحت شد ، به خودم گفتم که تا آخر عمر قصد ندارم به این موضوع فکر کنم.
سالها بعد ،روزی نامه ای دریافت کردم. این به من اطلاع می داد که کلاس من در حال برگزاری مجدد مدرسه است. من می خواستم همه دوستان قدیمی ام را ببینم ، بنابراین تصمیم گرفتم در آن شرکت کنم. پس از پایان مجدد مراسم ، تصمیم گرفتم به خانه ای که در آن بزرگ شده بودم ، فقط از کنجکاوی ، به خانه ای که در آن بزرگ شده بودم ، نگاهی بیندازم.
وقتی به آنجا رسیدم ، خانه خالی بود و در حال خراب شدن بود. همسایگان گفتند مادرم چند سال قبل درگذشت. من کمی اشک ریختم.
سپس ، آنها یک پاکت مهر و موم شده به من دادند. آنها گفتند که مادرم از ما خواسته بود که این را به شما بدهیم. آن را باز کردم و یادداشت درون آن را خواندم.
“پسرم ، فکر می کنم اکنون زندگی من به اندازه کافی طولانی بوده است. من دیگر سعی نخواهم کرد که تو را در سئول ملاقات کنم ،اما خیلی خوشحال شدم که یکبار دیگر صورتت را دیدم. دلم برات خیلی تنگ شده. برام یه دنیا می ارزی. من همیشه پسرم به تو افتخار کرده ام.
متاسفم که فقط یک چشم دارم ، و این که من در تمام زندگی تو باعث شرمساری بوده ام. می دانی، وقتی خیلی کوچک بودی، تصادف کردی و چشم خود را از دست دادی . من به عنوان یک مادر ،نمی توانستم تحمل کنم تا شما را تنها با یک چشم ببینم ، بنابراین چشم خود را به تو دادم. من هرگز از تصمیم خود پشیمان نشدم. چگونه می توانستم؟ وقتی کسی را دوست دارید ، خوشبختی آن بسیار مهمتر از خود شما است … ”
در نامه بیشتر نوشته بود ، اما من خواندن را ادامه ندادم. برگه کاغذ از دستان من افتاد و من به زانو افتادم و مثل یک بچه کوچک گریه کردم…
داستان غم انگیز
دفتر خاطرات صورتی داستانی غم انگیز درباره یک دختربچه است که زندگی اش هر روز بدتر و بدتر می شود زیرا او توسط یک دنیای ظالمانه مورد آزار و اذیت قرار می گیرد.
دختر بچه ای که صاحب دفتر خاطرات صورتی بود ، تنها هشت سال داشت. با وجود سن کم ، او بیشتر از بچه های همسن خود می دانست.
اگر به جلد دفتر خاطرات صورتی او نگاه می کنید ، احتمالاً به آن توجه زیادی نمی کنید. بسیاری از بچه های سن او خاطرات خود را نگه می دارند که در آن تمام افکار تصادفی و اسرار کوچک خود را می نویسند. اما اگر می خواهید دفتر خاطرات صورتی او را باز کنید و به درون آن نگاه کنید ، ممکن است از آنچه می خوانید شوکه شوید. هر صفحه پر از نوشته های کودکانه بود ، جوهر از اشک ریخته و آغشته به خون است.
عمه و عمویش هر روز او را کتک می زدند. آنها از این واقعیت متنفر بودند که مجبور شدند از او مراقبت کنند. آنها از این واقعیت متنفر بودند که مجبور شدند پول خود را برای او خرج کنند.
آنها تمام عصبانیت های خود را از روی او خالی می کردند ، مشت می زدند و لگد می زدند تا اینکه او دیگر توانی در بدن نداشت.
هرچند مدتها قبل بود، اما او هنوز هم می توانست لبخند دوست داشتنی مادرش ، گرمی آغوش او ، سخنان مهربان پدرش ، احساس بوسه اش را روی گونه اش ، لبخند شاد برادرش و صدای خنده اش به خاطر بسپارد. اما اینها همه یک خاطره غم انگیز و دوردست بود.
داستان غم انگیز زندگی
مادر و پدرش مردند. آنها اعدام شده بودند ، اما آنها بیگناه بودند. آنها گول خورده بودند. مردی که آنها گول زده بود بسیار پولدار و بی رحم بود. پدر و مادرش فقیر و ساده لوح بودند. آنها شانسی برای اثبات بی گناهی خود نداشتند.
این مرد قتل وحشیانه ای مرتکب شده بود. برای نجات خودش ، تصمیم گرفت شخص دیگری را مقصر كند. او والدین دختر کوچک را انتخاب کرد. وی یک پرونده دروغین علیه آنها درست کرد.
مدارکی را آماده کرد، سپس به پلیس و قاضی رشوه داد. والدینش به جرم این قتل محکوم شدند و به اعدام محکوم شدند.
دخترک و برادرش در این دنیای خشن و بی رحم تنها مانده بودند. آنها بی خانمان شدند و در خیابان های سرد خوابیده و برای پیدا کردن غذا در سطل زباله جستجو می کردند. زمستان بود و دخترک آنفولانزا گرفت. او به شدت بیمار شد. آنها هیچ پولی برای پرداخت هزینه پزشک نداشتند ، بنابراین برادرش مجبور به دزدی شد.
مقداری پول دزدید. او برای خواهرش یک دکتر پیدا کرد. با همان پول کمی که باقی مانده بود ، او دفترچه خاطرات صورتی را برای او خریداری کرد. هنگامی که آن را به او داد ، به او گفت که می تواند از آن استفاده کند تا تمام خاطرات خود را در آن بنویسد.
با گذشت زمان ، دختر بچه بهتر شد ، اما برادرش چندان خوش شانس نبود. پلیس وی را برای سرقت دستگیر کرد. مردی که پول را از او دزدید بسیار پولدار و بی رحم بود. وی به قاضی و پلیس رشوه داد و این پسر را به دلیل دزدی به دار آویخت.
بار دیگر ، زندگی دخترک از هم پاشیده شد و همه رؤیاهای او از بین رفت . او این بار تنها در خیابان ها بود و به سختی زندگی می کرد. یک روز ، پیرمرد مهربانی به دخترک کوچک برخورد کرد. او در خیابان دراز کشیده بود و تقریباً از گرسنگی مرده بود. او ترحم کرد و او را در آغوش گرفت. و او را به نزدیکترین پاسگاه پلیس منتقل کرد و از آنها خواست که از او مراقبت کنند. پلیس موفق به پیگیری بستگان وی شد. عمه و عمو. آنها از مراقبت از دخترک امتناع ورزیدند ، اما پلیس آنها را مجبور کرد که از او مراقبت کنند.
عمه و عموی او بداخلاق و بیرحم بودند. او هر روز مورد ضرب و شتم قرار می گرفت. هرچند زندگی او وحشتناک بود ، اما او هرگز به فکر پایان دادن به زندگی خود نبود. او نمی توانست این کار را انجام دهد. او می دانست که باید قوی باشد. او می دانست که باید ادامه یابد.
در دفتر خاطرات خود ، خصوصی ترین افکار خود را نوشت. او در مورد امیدها و آرزوهایش نوشت. او یک آرزو در زندگی داشت. هرچه ممکن است به نظر غیر ممکن باشد ، او می خواست به مدرسه برود. او می خواست سخت درس بخواند. او می خواست به دانشگاه برود. او می خواست قاضی شود. به این ترتیب ، او فکر می کرد ، می تواند به دیگران کمک کند. او صادق و عادل خواهد بود. او هرگز اجازه نمی داد که خودش فاسد شود. او هرگز رشوه نمی پذیرفت.
با گذشت زمان ، ضرب و شتم بدتر شد. عمه و عموی او رحم نکردند. بدن او کبود شده و مورد ضرب و شتم قرار گرفته بود ، اما روحش هنوز زنده بود و او مصمم بود که رویاهای خود را به واقعیت تبدیل کند.
یک روز غم انگیز ، او وقتی بازی می کرد به طور تصادفی به گلدان مورد علاقه عموی خود زد گلدان به زمین خورد و مانند رویاهای دختر به قطعات کوچک خرد شد.
او می دانست که پایان زندگیش فرا رسیده است. او می دانست عمویش بسیار عصبانی می شود.
او به مدرسه خود دوید و دفتر خاطرات صورتی خود را روی میز معلم خود گذاشت. او نمی خواست هدیه گرانبهای برادرش پس از رفتن او دور ریخته شود. هنگامی که او به خانه خود بازگشت ، امیدوار بود که هنوز هم وقت دارد ، برای دیدن یک دقیقه دیگر ، از جهان . اما بسیار دیر بود عموی او قبلاً منتظر او بود. او یک چماق بزرگ در دست خود نگه داشت و یک درخشش شیطانی روی صورتش بود. او دخترک را به موهای خود گرفت و او را به داخل کشید.
در آنجا ، پشت درهای بسته ، دختر ضعیف را کتک زد تا اینکه سیاه و کبود شد. سپس ، او را مورد ضرب و شتم بیشتر قرار داد. او را کتک زد تا تقریباً همه استخوانهای او شکسته شد.
صورتش از خون پر شده بود و به سختی می توانست نفس بکشد. دخترک می دانست که زمانش فرا رسیده است. همین که دید که او بی هوش شده و در حال مردن است، دست از کتک زدن دخترک برداشت.
روز بعد ، او پیدا شد مرده ، روی زمین سرد ، پوشیده شده از خون خشک، معلم دفتر خاطرات صورتی کوچک دخترک را روی میز خود پیدا کرد. وقتی آن را باز کرد و آنچه را که در داخل بود خواند ، بلافاصله پلیس را خبر کرد.
عموی وی به جرم قتل دستگیر شد و دفتر خاطرات صورتی به عنوان شاهد در جلسه دادگاه ارائه شد. هیئت منصفه ای از دوازده زن و مرد صادق ، وی را مقصر دانستند. قاضی او را به اعدام محكوم كرد.
او به دار آویخته شد. جنازه دخترک در قبری در ، کنار پدر و مادر و برادرش دفن شد.
داستان کوتاه انگلیسی
cowboy
A cowboy rode into town and stopped at a saloon for a drink. Unfortunately, the locals always had a habit of picking on strangers. When he finished his drink, he found his horse had been stolenHe went back into the bar, handily flipped his gun into the air, caught it above his head without even looking and fired a shot into the ceiling. “Which one of you sidewinders stole my horse?!?!? ” he yelled with surprising forcefulness. No one answered. “Alright, I’m gonna have another beer, and if my horse ain’t back outside by the time I finish, I’m gonna do what I done in Texas! And I don’t like to have to do what I done in Texas! “. Some of the locals shifted restlessly. The man, true to his word, had another beer, walked outside, and his horse had been returned to the post. He saddled up and started to ride out of town. The bartender wandered out of the bar and asked, “Say partner, before you go… what happened in Texas?” The cowboy turned back and said, “I had to walk home
گاوچران
گاوچرانی وارد شهر شد و برای نوشیدن چیزی ، کنار یک مهمانخانه ایستاد . بدبختانه ، کسانی که در آن شهر زندگی میکردند عادت بدی داشتند که سر به سر غریبهها میگذاشتند . وقتی او (گاوچران ) نوشیدنیاش را تمام کرد ، متوجه شد که اسبش دزدیده شده استاو به کافه برگشت ، و ماهرانه اسلحه اش را در آورد و سمت بالا گرفت و بالای سرش گرفت بدون هیچ نگاهی به سقف یه گلوله شلیک کرد . او با تعجب و خیلی مقتدرانه فریاد زد : « کدام یک از شما آدمهای بد اسب منو دزدیده؟!؟! » کسی پاسخی نداد . « بسیار خوب ، من یک آب جو دیگه میخورم ، و تا وقتی آن را تمام میکنم اسبم برنگردد ، کاری را که در تگزاس انجام دادم انجام میدهم ! و دوست ندارم آن کاری رو که در تگزاس انجام دادم رو انجام بدم! » بعضی از افراد خودشون جمع و جور کردن . آن مرد ، بر طبق حرفش ، آب جو دیگری نوشید، بیرون رفت ، و اسبش به سرجایش برگشته بود . اسبش رو زین کرد و به سمت خارج از شهر رفت . کافه چی به آرامی از کافه بیرون آمد و پرسید : هی رفیق قبل از اینکه بری بگو ، در تگزاس چه اتفاقی افتاد ؟ گاوچران برگشت و گفت : مجبور شدم پیاده برم خونه.
داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی
The lump of gold
Paul was a very rich man, but he never spent any of his money.
He was scared that someone would steal it.
He pretended to be poor and wore dirty old clothes.
People laughed at him, but he didn’t care.
He only cared about his money.
One day, he bought a big lump of gold.
He hid it in a hole by a tree.
Every night, he went to the hole to look at his treasure.
He sat and he looked.
‘No one will ever find my gold!’ he said.
But one night, a thief saw Paul looking at his gold.
And when Paul went home, the thief picked up the lump of gold, slipped it into his bag and ran
away!
The next day, Paul went to look at his gold, but it wasn’t there.
It had disappeared!
Paul cried and cried!
He cried so loud that a wise old man heard him.
He came to help.
Paul told him the sad tale of the stolen lump of gold.
‘Don’t worry,’ he said.
‘Get a big stone and put it in the hole by the tree.’
‘What?’ said Paul.
‘Why?’
‘What did you do with your lump of gold?’
‘I sat and looked at it every day,’ said Paul.
‘Exactly,’ said the wise old man.
‘You can do exactly the same with a stone.’
Paul listened, thought for a moment and then said, ‘Yes, you’re right. I’ve been very silly. I
don’t need a lump of gold to be happy!’
تکه ی طلا
پاول مرد بسیار ثروتمندی بود اما هیچ وقت از پولهایش خرج نمی کرد.
او می ترسید که کسی آن را بدزدد.
وانمود می کرد فقیر است و لباسهای کثیف و کهنه می پوشید.
مردم به او می خندیدند ولی او اهمیتی نمی داد.
او فقط به پولهایش اهمیت می داد.
روزی یک تکه بزرگ طلا خرید.
آن را در چاله ای نزدیک یک درخت مخفی کرد.
هر شب کنار چاله می رفت تا به گنجش نگاه کند.
می نشست و نگاه می کرد.
می گفت: «هیچکس نمی تونه طلای منو پیدا کنه!»
اما یک شب دزدی پاول را هنگام نگاه به طلایش دید.
و وقتی پاول به خانه رفت دزد تکه ی طلا را برداشت، آن را درون کیسه اش انداخت و فرار کرد!
روز بعد، پاول رفت تا طلایش را نگاه کند اما طلا آنجا نبود.
ناپدید شده بود!
پاول شروع به داد و بیداد و گریه و زاری کرد!
صدایش آنقدر بلند بود که پیرمرد دانایی آن را شنید.
او برای کمک آمد.
پاول ماجرای غم انگیز تکه طلای به سرقت رفته را برایش تعریف کرد.
او گفت: «نگران نباش.»
«سنگ بزرگی بیار و توی چاله ی نزدیک درخت بذار.»
پاول گفت: «چی؟»
«چرا؟»
«با تیکه طلات چیکار می کردی؟»
پاول گفت: «هر روز میشستم و نیگاش می کردم.»
پیرمرد دانا گفت: «دقیقا».
«می تونی دقیقا همین کارو با یه سنگ هم بکنی.»
پاول گوش داد و کمی فکر کرد و بعد گفت: «آره راست میگی. چقدر نادون بودم. من واسه خوشحال بودن نیازی به تیکه طلا ندارم که!»
داستان انگلیسی
Mr. robinson never Went to a dentist
Mr. robinson never Went to a dentist, because he Was afraid.
but then his teeth began hurting a lot, and he went to a dentist.
The dentist did a lot of work in his mouth for a long time.
On the last day Mir Robinson Said to him: “How much is all this Work going to cost?”
The dentist said,: “Twenty-five pounds,”
but he did not ask him for the money.
After a month Mir Robinson phoned the dentist and said: “You haven’t asked me for any money for
your Work last month.”
“Oh,” the dentist answered, “I never ask a gentleman for money.”
“Then how do you live?”Mr Robinson asked.
“Most gentlemen pay me quickly,” the dentist said, “but Some don’t.
I wait for my money for two months, and then I say, “That man isn’t a gentleman,” and then I ask
him for my money”
آقای رابینسون به دلیل ترس، تا به حال پیش دندان پزشک نرفته بود.
اما روزی دندانش به شدت درد گرفت و او پیش یک دندان پزشک رفت.
برای مدت زیادی دندان پزشک روی دندانش کار کرد.
روز آخر، آقای رابینسون به دندان پزشک گفت: “دستمزد تمامی این کارهای شما چقدر است؟”
دندان پزشک گفت: “۲۵ پوند می شود.”
اما او از آقای رابینسون تقاضای پول نکرد.
یک ماه بعد، آقای رابینسون با دندان پزشک تماس گرفت و گفت: “شما دستمزد ماه گذشته ی خود را نگرفته اید.”
دندان پزشک پاسخ داد: “آه، من هرگز از انسانهای نجیب دستمزد نمی گیرم.”
آقای رابینسون پرسید: “پس چطور زندگی خود را اداره می کنید؟”
دندان پزشک گفت: “بیشتر انسانهای شریف پول من را به سرعت پرداخت می کنند، اما برخی نه.
من دو ماه برای دریافت پولم صبر می کنم و بعد از آن می گویم: “آن مرد نجیب نیست و از او درخواست پول می کنم.”
داستان انگلیسی با ترجمه
Harry’s Feet
One of Harry’s feet was bigger than the other. “I can never find boots and shoes for my feet,”
he said to his friend Dick.
“Why don’t you go to a shoemaker?” Dick said. “A good one can make you the right shoes.”
“I’ve never been to a shoemaker,” Harry said. “Aren’t they very expensive?”
“No,” Dick said, “some of them aren’t. There’s a good one in our village, and he’s quite cheap.
Here’s his address.” He wrote something on a piece of paper and gave it to Harry.
Harry went to the shoemaker in Dick’s village a few days later, and the shoemaker made him some
shoes.
Harry went to the shop again a week later and looked at the shoes. Then he said to the shoemaker
angrily, “You’re a silly man! I said, “Make one shoe bigger than the other,” but you’ve made one
smaller than the other!”
پاهای هری
یکی از پاهای هری از آن یکی بزرگتر بود. او به یکی از دوستانش به نام دیک گفت : من اصلا نمی توانم کفش و پوتینی اندازه پایم پیدا کنم.
دیک گفت : چرا پیش یک کفشدوز نمیروی؟ یک کفش دوز خوب کفشی اندازه پاهایت می دوزد.
هری گفت : من تا به حال به کفش دوز مراجعه نکردهام. خیلی گران نمی شود؟
دیک گفت : نه. بعضی از آنها گران نیستند. یک کفش دوز خوب و نسبتا ارزان در روستای ما هست. این هم آدرس اوست. دیک یک چیزهایی روی کاغذ نوشت و به هری داد. چند روز بعد هری به کفش دوزی روستای دیک رفت و کفشی برای او دوخت.
هفته بعد هری دوباره به مغازه رفت و به کفشهایش نگاه کرد. بعد با عصبانیت به کفش دوز گفت : تو احمقی! من گفتم : کفشی بدوز که یک لنگهاش بزرگتر از دیگری باشد اما تو یکی را کوچکتر از دیگری دوختی.
داستان انگلیسی ساده
Frogs
A group of frogs were traveling through the Woods.
Two of them fell into a deep pit.
When the other frogs saw how deep the pit Was, they told the two frogs that they Were as good as
dead.
The two frogs ignored the comments and tried to jump up out of the pit with all their migh.
Finally, one of the frogs took heed to what the other frogs Were Saying and gave up.
He fell down and died.
The other frog continued to jump as hard as he could.
Once again, the crowd of frogs yelled at him to stop the pain and just die.
He jumped even harder and finally made it out.
When he got out, the other frogs said: “Did you not hear us?”
The frog explained to them that he was deaf.
He thought they were encouraging him the entire time.
This Story teaches two lessons.
There is power of life and death in the tongue.
encouraging word to someone Who is down can lift them up and help them make it through the day.
A destructive Word to Someone who is down can be What it takes to kill them.
So, be careful of What you say.
گروهی از قورباغه ها، در حال عبور از جنگل بودند.
دو تا از قورباغه ها، داخل گودال بزرگی افتادند.
هنگامی که قورباغه های دیگر متوجه شدند که گودال چقدر عمیق است، به دو قورباغه ی دیگر گفتند که آنها دیگر می میرند.
آن دو قورباغه، توجهی به صحبتهای آنها نکردند و تلاش نمودند تا با همه ی توانشان از گودال به بیرون بپرند.
سرانجام، یکی از آن دو قورباغه به آنچه دیگر قورباغه ها می گفتند عمل کرد و دست از تلاش برداشت.
او به زمین افتاد و مرد.
قورباغه ی دیگر تا جایی که توان داشت برای بیرون پریدن، به تلاش خود ادامه داد.
بار دیگر، بسیاری از قورباغه های دیگر با فریاد کشیدن از او خواستند که دست از رنج کشیدن بردارد و بمیرد.
او حتی با شدت بیشتری پرید و سر انجام بیرون آمد.
وقتی بیرون آمد، قورباغه های دیگر گفتند: “آیا صدای ما را نمی شنیدی؟”
قورباغه به آنها توضیح داد که وی ناشنوا بوده است.
او فکر می کرد، در تمام این مدت آنها او را تشویق می کردند.
این داستان، دو درس را می آموزد.
قدرت مرگ و زندگی در زبان است.
استفاده از یک واژه ی دلگرم کننده در مورد کسی که غمگین است می تواند باعث پیشرفت وی شود و کمک کند که فرد در طول روز سرزنده بماند.
استفاده از یک واژه ی مخرب در مورد کسی که غمگین است می تواند موجب مرگ وی شود.
بنابراین، مواظب آنچه می گویید باشید.
داستان ترسناک واقعی
داستان ترسناک/ پرستار بچه
داستان پرستار بچه داستانی ترسناک است که بر اساس یک افسانه شهری در مورد دختر جوانی است که یک شب هنگامی که از دو کودک نگهداری می کرد یک تماس تلفنی مشکوک از یک مرد غریبه دریافت می کند.
دختری جوان بود که به شغل نیاز داشت ، توانست در یک خانه بزرگ و دور و قدیمی ، به عنوان پرستار بچه کار پیدا کند. پدر و مادر بچه ها آن شب برای دیدن فیلمی به بیرون رفتند و بچه ها را به پرستار خود سپردند.
پرستار وقتی دیروقت شد بچه ها را به رختخواب برد و خواباند و بعد از آن برای تماشای تلویزیون به طبقه پایین رفت. که ناگهان صدای زنگ تلفن را شنید، وقتی جواب تلفن را داد ، تمام آنچه که شنید نفس نفس زدن سنگین بود و صدای مردی که از او پرسید: “آیا به بچه ها سرزده ای؟”
با ترس ، تلفن را سر جایش گذاشت و سعی كرد خودش را متقاعد كند كه این فقط كسی است كه با او شوخی می كند. او دوباره به تماشای تلویزیون برگشت اما حدود 15 دقیقه بعد دوباره تلفن زنگ زد. وقتی گوشی را برداشت و آن طرف خط صدای خنده وحشتناکی شنید. سپس همان صدا پرسید: “چرا بچه ها را چک نکردی؟”
پرستار تلفن را محکم سرجایش کوبید. دختر بیچاره ترسیده بود و بلافاصله با پلیس تماس گرفت. اپراتور ایستگاه پلیس به پرستار گفت که اگر مرد دوباره زنگ بزند ، باید سعی کند تا صحبت را طولانی کند. این به پلیس زمان می دهد تا تماس را ردیابی کند.
چند دقیقه بعد ، تلفن برای سومین بار زنگ زد و وقتی پرستار به آن پاسخ داد ، دوباره صدای نفس سنگین را شنید. صدا در آن طرف خط گفت: ” تو باید بچه ها را بررسی کنی.” پرستار به مدت طولانی به او می خندید و صحبت کرد تا تلفن را طولانی کند. او دوباره تلفن را قطع کرد و تقریباً بلافاصله ، دوباره زنگ خورد.
این بار اپراتور ایستگاه پلیس فریاد زد: “همین حالا از خانه بیرون برو! تماس ها از طبقه بالا است! ”
پرستار از ترس تلفن را به زمین انداخت و ناگهان صدای پایی را شنید که از پله ها پایین می رفت. بدون مکث و به سرعتی باورنکردنی، از خانه فرار کرد. درست در حالی که در را پشت سر خود بست ، دست یک مرد در مقابل شیشه دید. او فریاد زد و دقیقاً همان لحظه یک ماشین پلیس را دید و به سمت خیابان فرار کرد.
پلیس خانه را جستجو کرد و دو کودک را در طبقه بالا پیدا کرد که در یک کمد مخفی شدند و گریه می کردند و در اتاق خواب والدین ، یک تبر خونین پیدا کردند که روی زمین کنار تلفن طبقه بالا قرار داشت. پنجره باز بود و پرده ها در نسیم تکان می خوردند. هیچ نشانی از دیوانه ای که تلفن کرده بود ، وجود نداشت. او شب هنگام رسیدن پلیس فرار کرده بود و موفق نشده بود طرح هولناکش برای کشتن دو کودک و پرستار بیچاره انجام دهد.
داستان ترسناک جدید
داستان ترسناک / جن
جن داستانی ترسناک درباره دو پسر جوان است که شبانه در یک مزرعه ذرت چیزی وحشتناک می بینند.
دو پسر جوان به نام های ترور و ویل وجود داشتند. آنها بیشتر تعطیلات تابستانی خود را در مناطق مختلف شهر سپری می کردند و به دنبال کارهایی بودند که انجام دهند.
یک شب گرم اوت ، پسران در کنار جاده اصلی روی حصار نشسته بودند. در کنار جاده یک مزرعه ذرت وجود داشت. ناگهان ، ترور چیزی را در آن زمین دید. در تاریکی ، تشخیص آن دشوار بود و او فکر می کرد یک حیوان عجیب و غریب است.
او دوست خود را صدا كرد و به سمت چهره عجيب و غريب اشاره كرد. پیش خود گفت شاید او بتواند آن را ببینید. او مطمئن نبود ، اما چیز مرموز شبیه انسانی به نظر می رسید.
پسران سر خود را بالا بردند و با دقت نگاه کردند. آن موجود عجیب از سیاهی بیرون آمد و آرام آرام به لبه زمین رسید.
ترور و ویل به هم نگاه می کردند ، متعجب بودند.
ویلی پرسید: “این چی بود؟”
ترور پاسخ داد: “نمی دانم”
ترور و ویل سعی کردند فرار کنند ،اما آن موجود زودتر به آنها رسید و دستش را روی شانه ترور گذاشت ترور چرخید و خود را مستقیماً روبروی آن چهره منفور دید که به آن خیره شده است. او فریاد وحشتناکی کشید.
پوست پوسیده روی صورت آن در جاهایی کنده شده بود و استخوان زیر آن آشکار بود. برای لحظه ای ، فقط با سکوت به ترور خیره شد. سپس ، ناگهان بازوی او را گرفت. ترور احساس کرد که ناخن های آن در حالی که از چنگالش بیرون می آمد ، درون گوشتش می رود.
این دو پسر از حصار بیرون پریدند و از جاده فرار کردند و با وحشت فریاد کشیدند تا زمانی که به خانه های خود رسیدند. آنها سعی کردند به والدین و دوستانشان در مورد چیزی که آن شب دیده بودند ، بگویند ، اما هیچ کس حرف آنها را باور نکرد.
وقتی صبح روز بعد ترور از خواب بیدار شد ، خراشهای روی بازوی او هنوز آنجا بود. بعد از گذشت چند روز ، حالش بدتر و بدتر شد. ترور بیمار شد و والدینش او را به نزد پزشک بردند. پزشک پس از معاینه بازوی او ، به پسر گفت که آلوده است و به او قرص هایی داد که مصرف کند.
متأسفانه شرایط ترور رو به وخامت رفت. عفونت به کل بازوی او سرایت کرد و مدت زیادی نگذشت که گوشت وی پوسیده و از بین رفت. او را به بیمارستان منتقل کردند اما پزشکان نتوانستند کاری انجام دهند ، هیچ درمانی وجود نداشت. این عفونت در کل بدن او گسترش یافت.
به نظر می رسید که دیگر کاری از کسی بر نمی آید، او هر روز بدتر و بدتر می شد. پدر و مادرش فقط می توانند در كنار او بنشینند و گریه كنند ، هنگام تماشای پسر محبوبشان كه به آرامی در حال پوسیدن در مقابل چشمانشان بود.
در روزی که سرانجام ترور درگذشت ، ویل به بیمارستان آمد تا او را ببیند. وقتی پسر وارد اتاق بیمارستان شد و دید که ترور در رختخواب است ، او وحشت کرد. دوستش دقیقاً شبیه آن موجود وحشتناک بود.
داستان و رمان
داستان و رمان ، روایت خلاقانه ذهن انسان از زندگی است؛ که جهان را شکل می دهد.
شاید حکایت آدم ها؛ در واقع آنچه رخ داده نیست، بلکه آن روایتی باشد که نقل می گردد.
داستان و رمان انواع گوناگونی دارند. یکی از محبوب ترین انواع آن ها، رمان های عاشقانه است که به وصف فراز و نشیب های عاطفی روابط انسانی می پردازد.
گابریل گارسیا مارکز بزرگ، نویسنده کلمبیایی، در کتاب بی نظیر خود، با عنوان “زنده ام که روایت کنم“، تمام وجود انسان را معطوف به روایت گری و نقل وقایع می داند.
روایت های گوناگون انسان از حوادث، ریشه تنوع بی حد و حصر داستان پردازی شده است.
داستان، تاریخچه ای دیرینه دارد و پیش از اختراع خط و حتی زبان، به روایت تصویر و آواها و سپس گفتار و نوشتار، وجود خود را در زندگی بشر تثبیت نمود.
به جرات می توان گفت: “داستان پردازی، مانند نقاشی، از کهن ترین هنرهای بشری است.”
داستان، هنری برگرفته از تخیل است
زبان روایت، چه کلمات باشد، چه تصاویر و چه حرکات، از تصور انسان سرچشمه می گیرد؛ حتی وقتی در حال روایت یک حادثه واقعی هستیم، باز هم تخیل ما، شاخ و برگ آن را می نگارد و بازتابی از جنس خلاقیت و خیال، ایجاد می کند.
سوال اینجا است که آیا داستان پردازی های ذهن ما، خالق حوادث است و یا حوادث ریشه داستان پردازی ذهن ما هستند؟
داستان پردازی، سبک ها، اشکال و محتواهای مختلفی را شامل می شود.
خاطره نویسی و یادداشت برداری روزانه، از جمله ابتدایی ترین و ساده ترین اشکال داستان نویسی است.
یکی از اشکال بسیار مرسوم و البته محبوب داستان پردازی، روایت به شیوه رمان است.
داستان، به اشکالی مانند داستان کوتاه، داستان بلند، رمان و … تقسیم می شود.
داستان و رمان، روایت خلاقانه از زندگی است
تفاوت میان داستان و رمان چیست؟
هر داستانی، رمان نیست؛ اما هر رمانی، یک نوع داستان است.
این، بدان معنی است که رمان، زیر مجموعه سبک های داستان نویسی است.
رمان، گونه ای داستانی است که پیچیدگی های روایی زیاد و شخصیت های متعدد، دارد.
می توان گفت:
“طبق نظر جمال میرصادقی، نویسنده و پژوهشگر، رمان، مهم ترین و معروف ترین شکل تبلور یافته ادبی روزگار ما است.”
داستان بلند، یک گونه داستانی، با ویژگی هایی بین داستان کوتاه و رمان است. البته داستان بلند به رمان شباهت بیشتری دارد. داستان بلند، در واقع همان قصه است.
این طور که در تاریخ داستان نویسی، گفته می شود، اولین چهره از رمان، با داستان بلند “دن کیشوت” اثر “سروانتس”، بر صحنه داستان پردازی جهان، رخ نمود.
رمان، داستانی طولانی است برگرفته از وقایع با رنگ و بوی تخیل و در بردارنده محتوای ذهنی نویسنده که از چند حادثه و اتفاق، در توالی یکدیگر تشکیل شده است. این حوادث، به صورت بنیادی به یکدیگر مربوط می باشند و توالی آن ها از یک زمینه منطقی به تناسب داستان کلی، برخوردار است.
رمان، شکل منثور و طولانی نقل رویدادها است. در واقع طول رمان، هیچ محدودیتی ندارد.
انواع داستان و رمان
تقسیم بندی رمان تا امروز تنوع زیادی داشته است و همچنان با وجود بی کرانگی خیال انسان، انواع رمان، رو به گسترش و گوناگونی است.
اما در یک نگاه کلی، بر پایه تقسیم بندی متداول و عمومی، می توان رمان ها را بر مبنای دو اصل موضوع داستان و نیز شیوه نگارش و روایت آن، بخش بندی کرد.
تقسیم بندی رمان می تواند بر اساس موضوع آن باشد، مانند رمان احساسی (عاشقانه)، رمان اجتماعی، رمان تجربی، رمان تاریخی، رمان محلی، رمان تخیلی، رمان جنایی – پلیسی، رمان سیاسی، رمان روستایی، رمان رفتار، رمان روانی، رمان روانکاوانه، رمان حادثه، رمان پر سوز و گداز (تراژیک).
نوع دیگر تقصیم بندی رمان، بر اساس سبک نوشتاری آن است.
رمان حوادث: در این گونه رمان ها تکیه بر حوادث است
رمان شخصیت: که بر شخصیت های داستان، متمرکز است
رمان نامه ای: بر اساس نامه هایی که بین دو قهرمان داستان ردو بدل می شود پرداخت می شود.
رمان اندیشه: رمانی که بر اساس ایده ها، افکار و زاویه دید نویسنده، شکل می گیرد.
رمان، جریان سیالی از قصه های متوالی است که این سیالیت را هم از ذهن نویسنده و هم از ذهن خواننده (مخاطب) وام می گیرد. اینگونه است که جهان رمان، جهانی بدون مرز و بی انتها می گردد.
یکی از انواع رمان ها که طرفداران زیادی در جهان دارد، رمان های عاشقانه است.
این رمان ها که راوی حکایت های عاطفی روابط میان انسان ها است، در طول تاریخ، اشکال مختلفی پیدا کرده است.
از رمان های عاشقانه ساده در قدیم که با تمام فراز و نشیب هایی که اوج داستان را تشکیل می داد و بر یک خط سیر افقی اتفاق می افتاد و در نهایت به وصال خوب و خوش کنار هم می رسید تا آن هایی که با غم فراق به پایان می رسید و خواننده را در بهت عاشقانه ای باقی می گذاشت و نیز رمان های عاشقانه ای که در بطن داستانی دیگر، متجلی می شد. همه و همه از جمله رمان های عاشقانه هستند.
امروزه برای دسترسی به داستان ها و رمان های مختلف جهان، به خصوص آن ها که بیشتر مطرح هستند به راحتی می توان از سایت ها و اپلیکیشن های مختلفی که در زمینه معرفی و دانلود کتاب و نشریات فعالیت دارند، مانند سایت کتابچین و امثال آن، بهره مند شد.
داستان، موهبتی است تا جهان را از زبان دیگران، تجربه کنیم.